
در مراسم تشییع پیکر پرویز مشکاتیان، اتفاقی رخ داد که تا به امروز سابقهای نداشته است یا لااقل میتوان گفت که من نشنیده بودم: سخنرانی معاون وزیر ارشاد و به عبارتی، نماینده دولت، با هوکردن و دستزدنهای متوالی افراد حاضر در مراسم روبرو شد و علیرغم اینکه از آنها خواسته شد تا به احترام نجابت پرویز مشکاتیان سکوت کنند، اما آنها به حرف میزبان خود گوش نداده و به حرکت خود ادامه دادند.
واقعیت این است که دافعه میان هنرمندان ایرانی و سیاستمردان به سابقه سیاستورزی در دنیای مدرن است؛ یعنی از همان زمان که دولت متولی بخش فرهنگ شد؛ فرهنگ باید از فیلتر دولت رد میشد. از همان روز، فرهنگیان ما سعی کردند از دنیای سیاست و سیاستمداران دوری کنند و برعکس کشوری مانند آمریکا که هنرمندان با افتخار سیاستهای دولت را نقد یا تحسین میکنند، در ایران، هنرمندان کمتر در عرصه سیاست حاضر شدند.
اما، در این میان، دولت احمدینژاد داستان دیگری دارد؛ تقریبا در هیچ عرصهای از عرصههای هنری، هنرمند سرشناسی نمییابید که از سیاستهای هنری آقای احمدینژاد و مدیران فرهنگیاش دفاع کند، چراکه اصولا آنها اعتقادی به کار هنری ندارند؛ نگاهی به هنرمندانی که در برنامهها و مهمانیهای هنری احمدینژاد حاضر میشوند، به خوبی بیانگر این مساله است: در بهترین حالت میتوان از جهانبخش سلطانی و فرجالله سلحشور و مسعود دهنمکی نام برد.
قصه پتجشنبه معاون آقای وزیر هم از همینجا نشات میگیرد. واقعیت این است که اگر پرویز مشکاتیان در همان ظهر پنجشنبه زنده بود، محبوب همان آقای معاون نبود که هیچ، مغضوب او هم بود. واقعیت این است که گذشتگان این جماعت حاکم در دولت قبلی کاری برای مشکاتیان و رفقایش نکردند و اینها هم بنا ندارند کاری کنند. واقعیت این است که نه مشکاتیان در میان آن جماعت جایگاهی دارد و نه آن جماعت دولتی در میان دوستداران پرویز مشکاتیان. حضور معاون وزیر احمدینژاد در میان جماعت ساززن و خواننده و انتظار احترام از آنها مانند این است که خاتمی ناگهان به یکی از جلسات انصار حزبالله وارد شود و انتظار مهماننوازی داشته باشد؛ به همان اندازه که این انتظاردر یک مدینه فاضله بیجا نیست، در جامعه ما بیجا است.
»پرویز مشکاتیان» آنقدر نام بزرگی است که انتظار حضور وزیر در مراسم تشییعش کمترین انتظار است؛ همینکه معاون وزیر به جای او میآید نشان میدهد که آقای وزیر هنوز نمیداند که قرار است برای کهها سیاستگذاری کند و این یعنی که میان این دو طایفه فاصلهها هست، همان که نشانهاش را پنجشنبه دیدیم. وزارت ارشاد تنها برای هنرمندی ارزش قائل است که مرده باشد.

به ترجمه این پلاکارد هم نگاه کنید:

«ولایت فقیه، رمز پیروزی» حزب موتلفه اسلامی
«Province of Jurist, The secret of victory» Islamic Motalefeh Party
در این ترجمه، چند اشکال جزئی و چند اشکال فاجعه وجود دارد:
1-اولین و بدترین اشکال ترجمه در ترجمه کلمه «ولایت» است. مسلما «ولایت» در اینجا به معنی سرپرستی است و سرپرستی قطعا به معنی Povince نیست. Province به معنی استان یا ایالت است. مترجم در اینجا «ولایت» به معنی سرپرستی را با «ولایت» به معنی استان و... (که سالها است منسوخ شده است) اشتباه گرفته است.
2-اشکال دوم در ترجمه «فقیه» است. ترجمه فقیه را من نمیدانم، ولی هر چه هست، Jurist نمیشود. Jurist به معنی حقوقدان میشود. Jurist از Jury گرفته میشود که به معنی هیاتمنصفه دادگاه است.
3-اشکال سوم در ترجمه «رمز» است. «رمز» در فارسی به دو معنی متضاد استفاده میشود: «قفل» و «کلید». وقتی شما روی چیزی رمز بگذارید، انگار قفل گذاشتهاید (به عبارتی آن را غیرقابلدسترسی کردهاید) و وقتی شما رمز چیزی را بدانید، انگار کلید آن را دارید (به عبارتی وقتی رمز را دارید به آن رسیدهاید). «رمز» در این عبارت به معنی کلید است، یعنی با وجود «ولایت فقیه» به پیروزی میرسید. اما، مترجم «رمز» را با معنی «قفل» ترجمه کرده است. کلمه secret به معنی رازی است که شما باید آن را حل کنید، یعنی چیزی که هنوز حل نشده است. پس، «the secret of victory» به معنی این است که شما روی پیروزی قفل گذاشتهاید. مترجم می توانست از کلمه key استفاده کند.
4-اشکال چهارم در «حزب موتلفه اسلامی» است. اصولا در ترجمه، نباید نامها را ترجمه کرد و در صورت ترجمه باید تمام قسمتها ترجمه شود. ترجمه Islamic Motalefe مانند این است که جمهوری اسلامی را «Islamic Jomhouri» ترجمه کنیم. من معنی انگلیسی «موتلفه» را نمیدانم، ولی میتوانستند به صورت «Motalefe-Eslami Party» ترجمه کنند