تبليغاتX
:: پلکان ::
پلکان

قبلا نوشته بودم که گاه خواسته های ما خودخواهی تفسیر می شود. من از دیروز در میان دو سوی یک تضاد گیر افتاده ام. آیا خواسته ما از خاتمی منطقی است، احساسی است، اخلاقی است...

ما از خاتمی انتظار داشتیم که بماند. اگر در این دو روزه اندکی در وبلاگ ها گشته باشید، درخواست های عاجزانه طرفداران را دیده اید، این درخواست ها گاه به برخورد عصبانی با نحوه و زمان ورود موسوی هم منتهی شده است. ما همچنان از خاتمی می خواهیم که بماند، در حالی که سیاست خاتمی گونه به این دلیل برای ما این قدر جذاب است که هیچگاه اخلاق را پشت سر نگذاشت. خاتمی حدود دو ماه پیش اعلام کرد «یا من یا میرحسین» حالا میرحسین آمده و خاتمی سیاستمدار می خواهد حرفی نزده باشد که خلاف آن عمل کند. این ماییم که می خواهیم رییس جمهور اخلاق مدار داشته باشیم، در حالی که در اولین گام از او می خواهیم اخلاق را رعایت نکند؛ می خواهیم رییس جمهور دروغ گو نداشته باشیم، اما از او می خواهیم برای رسیدن به این پست دروغ هم بگوید.

انگار خاتمی از جنس ایرانی نیست، او در هشت سال ریاست خود سبک جدیدی از سیاست را به ما نشان داد که آن را با این آخرین حرکت کامل کرد.

آقای موسوی! تصمیم گیری بی موقع شما کار را خراب کرد، شما می توانستید یا دو ماه پیش بیایید، آنگاه که همه ناز شما را می خریدند یا زمانی که خاتمی برنامه خود را شروع کرده بود نیایید

ما رای مان را به شما می دهیم اما هستند مردانی که از شما برترند و فراموش نمی کنیم که شما گزینه ما شدید چون کسی نخواست اخلاق را فراموش کند.

مربوطه: اصلاح طلبان در انتخابات 88 کاندیدا ندارند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387   توسط عسکری  | 
خاتمی صحنه را به احترام موسوی خالی کرد در حالی که موسوی اصولگرایی است که:

۱-کلاس ریاست جمهوری را دارد (و بنابراین از این جهت اندکی برتر از کروبی است)

۲-تنها و تنها و تنها از دید فرهنگی با جماعت اصلاح طلب همفکر است (و بنابراین از این جهت بسیار بر احمدی نژاد مقدم است)

۳-سالها است از عرصه به دور بوده و در نتیجه هیچگاه رسما در لیست اصولگرایان نبوده (و بنابراین از این جهت بر قالیباف ارجح است)

نتیجه اینکه احتمالا چاره ای نیست جز اینکه به او رای دهیم. خدایا ما دردمان را به که گوییم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387   توسط عسکری  | 

1-در فرهنگ ایرانی هست که در روزهای عید و شادی به دیدار یکدیگر بروید و به این بهانه رفت​وآمدها را پلکانرونق بخشید، اما ای کاش شادی می​توانست به اندازه اندوه مرگ روابط را رونق بخشد

2-خواب بودم که برادر کوچکم زنگ زد: «حال بی​بی خوب نیست؛ بیا به بافق» و زد زیر گریه. گریه برادر من می​گفت که بی​بی تمام کرده است. گیج گیج گیج، در حالی که بغض گلویم را گرفته بود روانه شدم.

3-از آن روز که به یاد دارم، بی​بی​​ام تنگی نفس داشت؛ بیشتر  از صد متر نمی​توانست راه برود، اما هیچ​وقت اظهار نیاز نکرد، حتی برای رفتن به خانه اولادش هم خود با پای پیاده و نفس گرفته راهی می​شد؛ هیچ​وقت از وضعیتی که داشت نالان نبود؛ وقتی کسی احوالش را می​پرسید، تنها شکر این را می​کرد که می​توانست نفسی بکشد.

4-بی​بی از آنهایی بود که هم زندگی باعزت داشت و هم مرگ باعزت؛ بدون هیچ درد و بدون آنکه روزها و ماه​ها وبال کسی باشد، وضویش را گرفت و در حالی که داشت برای زیارت عاشورا به خانه همسایه می​رفت تمام کرد، همین! در عزایش کسانی دور هم جمع شدند که در هیچ عیدی نمی​آمدند، آنها گریه کردند، چنان​ که لایقش بود و برای شادی​اش قرآن و زیارت خواندند، چنان که دوست داشت. مرگ این​چنین همیشه آرزویم بوده است، اما این​چنین مرگی مستلزم چنان زندگی است.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387   توسط عسکری  |