زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا
چه نغزست و چه خوبست چه زیباست خدایا
از آن آب حیاتست که ما چرخ زنانیم
نه از کف و نه از نای نه دفهاست خدایا
یقین گشت که آن شاه در این عرس نهانست
که اسباب شکرریز مهیاست خدایا
به هر مغز و دماغی که درافتاد خیالش
چه مغزست و چه نغزست چه بیناست خدایا
تن ار کرد فغانی ز غم سود و زیانی
ز تست آنک دمیدن نه ز سرناست خدایا
ز عکس رخ آن یار در این گلشن و گلزار
به هر سو مه و خورشید و ثریاست خدایا
چو سیلیم و چو جوییم همه سوی تو پوییم
که منزلگه هر سیل به دریاست خدایا
خمش ای دل که تو مستی مبادا به جهانی
نگهش دار ز آفت که برجاست خدایا
ز شمس الحق تبریز دل و جان و دو دیده
سراسیمه و آشفته سوداست خدایا
مولوی
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش که او یکریز و پی در پی دم گرم چموش اش را بفشارد بی هیچ فریادی
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
و بشکاند سکوت مرگبارم را...
علی شریعتی
یادش گرامی.
لحظاتی کوتاه از فیلم تعرض معاون دانشگاه زنجان را به دختر دانشجو در اینترنت دیدم (البته تعرضی در کار نبوده.) نشانی سایت و لینک دانلود آن را هم دارم، اما نتوانستم خود را برای درج فیلم در وبلاگ مجاب کنم. نفس افشاء واقعیتی از این دست البته پسندیده است. اینکه مردم سادهدل ما بدانند آنها که در جلسات رسمی خود، صندلی خالی برای جلوس امام زمان (عج) میگذارند، کهها را به کار گماردهاند و از آن مهمتر اینکه مدیریت سالم به هیاهو و داد و بیداد رسانه به اصطلاح ملی و متهمکردن دولتهای گذشته نیست، خود ارزشمند است. مطابق همین اصل، پخش فیلم سخنرانیهای احمدینژاد (که اتفاقا درصد بالایی از آنها را تکذیب میکند) ضروری است؛ چراکه دانستن حقیقت، حق ما است؛ اما آیا میتوان به هر قیمتی دست به این کار زد؟
در فیلم معاون دانشگاه زنجان، مردی را میبینید که متحیر از هجوم چند نفر دوربینبهدست به درون اتاقش، به یکباره آبروی خود را از کفرفته میبیند؛ چرا؟ چون میداند که امروز به مدد فناوری و ابزار ارتباطی مانند اینترنت و گوشیهای تلفن همراه و با وجود افرادی مانند «من» این فیلم به راحتی در گستره عموم پخش میشود. آن مرد البته شاید مستحق چنین آبروریزی باشد، اما گناه خانواده او چیست؟ آیا این روزها، فرزندان او از شدت فشار نگاهها و پوزخندهای اطرافیان به خود جسارت میدهند که حتی از منزل خارج شوند؟
دوستان البته برای یافتن این ویدئو مشکل چندانی ندارند، اما من حتی حاضر به دیدن این فیلم نشدم. دیدن این فیلم ارزشی ندارد؛ همین که بدانیم چنین واقعیتهایی در جامعه وجود دارد، کافی است؛ به خود بیاموزیم که در عرصه خصوصی دیگران کنجکاو نباشیم.
روزنامه کیهان٬ صفحه اول چهارم دی ماه 1384

این، نوشته ای است از مسعود بهنود.
آن چه پريروز در زنجان اتفاق افتاد، بايد از خوابمان بيدار کند. نه دفعه اولي است که يک صاحب مقام
دست به دامن يک دختر زده است، نه مخصوص ايران است، و نه رياکاري در امثال معاون دانشگاه زنجان يا آن فرمانده نيروي انتظامي خلاصه شده است که خود را متعبد و مومن، دلخون و فدائي نهي از منکر نشان دهند اما چون به پنهان مي رود آن کار ديگر مي کند. سابقه اين تزوير اگر از همان زمان حافظ شروع شده باشد هم دست کم ششصد سال تاريخ رياکاري است.
حتي بهره گرفتن گروه هاي سياسي از اين گونه حوادث براي کوبيدن رقيبان هم تازه نيست اما آن چه تازه است اين که يکي با موبايلي که همه در دست هايشان هست از صحنه فيلم بگيرد و يکي آن را با فشار دادن دکمه اي در يوتيوب قرار دهد و به مدت چهار ساعت سي هزار نفري تماشا کنند. يعني حاج آقا تير از کمان گذشت. گير افتادن مچ جناب معاون دانشکاه منصوب آقاي زاهدي وزير علوم دولت احمدي نژاد عالمگير شد. اگر بپرسيد متهم را چرا اين گونه نشاني دادم در حالي که آقاي زاهدي و آقاي احمدي نژاد را در اين ماجرا تقصيري نيست، پاسخم اين است: چون همين ها هستند که الهي بودن دولت و هزينه کردن در راه امام زمان را به رخ مي کشند و دنيا را به علت شيوع فساد به سخره مي گيرند. چون همين ها هستند که خود را مرکز دايره امکان گرفته اند و تا کسي با آنان هست از همه بدي ها برکنارست و اعتبارنامه اش را امام زمان امضا کرده اما چندان که برگشت آقاي جوانفکر براي همين است که قلم را بگرداند و شبانه دانش جعفري جاه طلب بي سوادي شود که براي نزديک شدن به دشمن امام زمان را رنجانده است. پورمحمدي هم دست کم از او ندارد. تازه چه بگوئيم از کساني مانند طهماسب مظاهري که هنوز هم مقاومت مي کنند و دل امام زمان را خون. از اين روست که نام اينان آورده شد در ماجرائي که به ظاهر تقصيري در آن ندارند.
هر کس و هر جامعه با يک صدا بيدار مي شود. برخي با صداي زنگ کليسا و برخي با اذان موذن، عده اي با صداي وزش نسيمي از خواب مي گذرند. و هم کم نيستند که مانند شاه سلطان حسين زير منبر مي خوابند و فرمان مي دهند که بر منبر نفس به نفس روضه عاشورا بخوانند چنان بلند که در تمام محلات اصفهان شنيده شود، و چنان کردند، پس نشنيدند صداي ستوران محمود را. قشون محمود – سلف طالبان – نيامده بودند روضه بشنوند براي غارت آمده بودند. پس پاتخت صفويه جايگاه شيخ طوسي را محاصره کردند. چندان گرسنگي حاکم شد که نوشته اند موش و گربه خوردند مردم اصفهان و کشيش شاهد نوشته دخترکي درگذشت پدر سينه وي به خنجر دريد و در دهان گذاشت به سد جوع. شاه خواب زده که فخرش به اين بود که مردم او را نه شاه سلطان حسين بلکه ملاحسين بنامند ناگزير تاج سلطان اسماعيل محبوب ترين شاه همه تاريخ ايران و تبرزين شاه عباس سازنده ترين شاه همه تاريخ را خود دو دستي تقديم محمود کرد که مادرش در حال گاز زدن ترب سياه در عقب قافله مي آمد.
به همين کرشمه و شلختگي تمدني که نشاني هايش را فرنگيان داده اند در کتاب هايشان اگر بخوانيد، به باد رفت. اگر ثبت تواريخ را درست بدانيم سه بار هر بار سي و چهل قاطر آثار هنري و جواهر و طلاي ساخته که پاره اي از تکه هاش هم اکنون در موزه هاي عالم هست بار شتر شد و به قندهار رفت و از آن جا تکه تکه شد و به کجا رفت و يا در کدام خاک پنهان ماند چه کس مي داند. مهم نيست اين ها، مهم آن آرامش و تمدني است که فکر مي سازد و سازندگان انديشه را در دل خود جا مي دهد، قرار و استقرار و نظمي که جامعه را از وضعيت قرون وسطائي به موقعيت فرهنگساز ترقي مي دهد... همه رفت و رفت و رفت تا چشم گشوديم قرن معجزه بار نوزدهم به نيمه رسيده بود و معجزه يک نفر بود آن هم نامش ميرزا تقي خان اميرنظام بود، همو که نه مي گذاشت به بهانه روضه خواني کار آبله کوبي تعطيل شود و نه به مداح صله مي داد. او را کشتيم و چهل سالي ديگر خفتيم که به بيداري حاجتمان نبود.
اما به هر حال آئين چراغ خاموشي نيست. بيداري حاجت انسان است و اگر بيداري در آئين ما باشد بايد يکي از همين صداها بيدارمان کند لابد.
ما که ايرانيان باشيم، حتي بدون نيازي به تاريخ باستان که چيزي از عظمتش براي ما به جا نمانده و چيزي از افتخاراتش به نسل ما نرسيده، بدون نيازي به آن تاريخ که هر از گاه براي فريب خلق بادش مي دهيم، خلقي هستيم با سر سوزن علاقه اي به اين وطن و خرده ذوقي، و هنري. بي آن که هنر نزد ما باشد و بس، ديگر نمي توانيم در حجر زندگي کنيم. موبايل فقط آن نيست که از جعبه بازش مي کنيم و به برق مي زنيم و با فشار تکمه اي از احوالات ضعيفه در خانه با خبر مي شويم، و امکان مي يابيم که خبر نزول وجود شريفمان را به گوش خدمه برسانيم. موبايل يعني فيلم، يعني عکس، يعني بگير و دکمه اي را بزن و رفت به جائي که ديگر بازگشتش نيست. حالا تو به صلابه بکش. فرمان بده عاملش را پيدا کنند. دستور صادر کن که سايتش را هک کنند. فتوا بده به راحت کردنش از زندگي، چنان که شده است و مي دانيم. اما کار به سامان نمي رسد. يعني مي رسد اما از اين راه نمي رسد.
در فيلمي که در يوتيوب هست، بدون آن که کار ما باشد داوري، که قضاوت کار قاضي است و کار هر کس نيست، اين که شخصي که در مقام معاون دانشگاه تا يک لحظه پيش هارت و هورت مي کرد و براي دانشجوها خط و نشان مي کشيد حالا در برابر بچه ها مانند جوجه اي به دام افتاده و هي به در و ديوار مي زند، براي آن موبايل است. پيش از آن صداي سم ستوران محمود افغان را نشنيده، فکر اين بخش را نکرده بود.
در همين هفت هشت سال که اينترنت عمومي و ملي شده در ايران، نگاه کنيد به اثري که در رفتار اجتماعي ما گذاشته. يکي اش اين که همه کساني که در مقام و موقعي بودند و هستند تا همين اواخر به آساني به ديگران فقط به صرف اين که مخالفشان بودند تهمت هاي بزرگ مي زدند، اما حالا ديگر مي ترسند از تهمت زدن. مگر آن که مانند کيهان و کيهانيان فرمان عاقبت خود بريده باشند.
اگر محاسبه شود که هر يک از صاحب نامان در سي سال گذشته در نماز جمعه و يا مصاحبه ها و يا سخنراني هاشان، چه تهمت ها به آدم ها زده اند که عملا بعدا خلاف آن ثابت شده، تعدادشان قابل شمارش نيست. و کسي هم قصد شمارش نداشت و به نظر مي آمد که اصلا نه آخر پايئزي هست و نه شمارشي. اما نگاه کنيد که همين کسان در سال هاي اخير چند خطابه درباره ضرورت خودداري از اتهام، ضرورت رعايت آبروي مردم ادا کرده اند. و اين تازه اول موبايل است.
کوتاه تر از ديوار آقاي امامی کاشانی ديواري نمي شناسم مثال را از ايشان قرض مي گيرم.
آيا آقاي امامی هيچ قابل شمارش مي داند مواردي که اتهامي به کسي زده، بدون آن که مطمئن باشد. به نظرم قابل شمارش نيست و ميزانش بسيار زيادست اما حالا يک تن پيدا شده، که عباس پاليزدار نام دارد و رفته در دانشگاهي و انطاقيه فرموده و از جمله نام از آقاي امامی را هم آورده در ميان مفسدان البته که در مملکت اسلام کسي چنين مزخرفاتي را پخش نمي کند از صدا و سيما و جرات ندارد چاپ کند در نشريات، اما دکمه اي و فشاري و ارسال به يوتيوب، آن وقت ماجرا جهانگير مي شود. گوش کنيد در نماز جمعه اين هفته آقاي امامی بدون آن که نام بياورد از موضوع، از ته دل چه نفرين ها کرد. چه وعده هاي سخت و تند داد تهمت زنندگان را. از مکر خداوند ترساندشان که بالاترين مکرهاست. حالا آيا آقاي امامی در همين مقام فعلي و يا در هر مقام ديگر که قرار گيرد تصور مي کنيد آسان و مانند سابق با دل مطمئن به ديگران تهمت خواهد زد. باورم نيست.
ما ديگر نمي توانيم تاريخ را طوطي وار بخوانيم، شعار طوطي وار بدهيم. طوطي وار زندگي کنيم، طوطي وار خود را به مردن بزنيم مگر راه خلاصي از قفس به دست آيد. چون يک مرتبه جواني پيدا مي شود و بسياري از مضاميني را که لقلقه لسانمان شده است با موبايل ضبط مي کند و در يوتيوب مي گذارد و بايد جوابش را داد.
«بانک ملت را فروختند رفت» دیشب در قطار یزد-تهران یکی از آن آدمهایی که خیلی زود خودمانی میشوند، برای شروع مکالمه رو به همقطاریها کرد و با همان لهجه یزدی گفت: «آقا میدونت بانک ملتو فوروختن؟ میدونت کی خریده؟» بلافاصله فهمیدم که منظورش کیست؛ چراکه چند سال پیش هم شایعه خرید بانک صادرات توسط هاشمی رفسنجانی را شنیده بودم و میدانستم که تا هاشمی زنده است کس دیگری در تیررس اتهام نیست؛ کی بهتر از هاشمی؟
از قضا یکی از همقطاران هم نام هاشمی را به عنوان خریدار بانک آورد و آن آقای سوالکننده هم پس از تایید نظر او برای ادعای خود دلیلی آورد: «اصلا فکر میکنت چرا برا حج عمره باید تو بانک ملت ثبتنام بکنن؟» استدلالی فوقالعاده از یک ایرانی ناب.
اما:
1-هاشمی بارها اعلام کرده که لیست داراییهای خود را به قوه قضاییه اعلام کرده و بیشتر از آن هم ندارد؛ چرا مردم به این گفتهها اعتماد ندارند؟ آیا میان سابقه هاشمی و این مساله ارتباطی نیست؟
2-اصلا به فرض که همه شایعات حول هاشمی درست باشد، اشکال کار کجاست؟ مگر اینکه کسی پولدار باشد، عیب است؟ آنکه دارد می خرد و آنکه ندارد هم شکر پروردگار کند.
3-با همه سابقهای که در تولید شایعه و دروغ داریم، هنوز دروغهایمان سطحی هستند و با اندکی تامل قابل تشخیص. اما جالب این است که همین دروغهای سطحی را باور میکنیم. چرا؟ چون آماده پذیرش شایعه هستیم؛ انگار که منتظر شنیدن خبری جنجالی در مورد فرد یا طبقه خاصی از جامعه که حس خوبی نسبت به آنها نداریم، هستیم؛ لذت میبریم متهم کنیم کسانی را که دوست نداریم و...
تقریبا بلافاصله پس از اینکه به غریبهای میگویم که دررشته کامپیوتر تحصیل میکنم، سوالاتی از قبیل «چگونه فیلتر یک سایت را بشکنیم» «چگونه در word صفحهآرایی کنیم» و... از من میپرسند. البته اینکه پاسخ چنین سوالاتی را بدانم عجب نیست، اما این نشان میدهد که دید مردم نسبت به این رشته دید درستی نیست و دقیقا به همین دلیل است که وقتی پاسخ یک پرسش ابتدایی را در مورد یک نرمافزار نمیدانم، با چهره شگفتزده افراد مواجه میشوم. این وضعیت در مورد دیگر شتهها هم وجود دارد. این اشکال از آنجا ناشی میشود که شغل از نظر ما ایرانیان تنها منبعی برای درآمد است و بنابراین لازم نیست اطلاعات زیادی در مورد یک حرفه داشته باشیم: اینکه در آن شغل چه باید کرد، به چه فاکتورهایی نیاز دارد، چه افراد و با چه شخصیتی در آن موفقند و.. مهم نیست، مهم اینست که چقدر میتوانیم از آن درآمد داشته باشیم. انتخاب اشتباه رشته توسط متقاضیان ورود به دانشگاه –که اتفاقا کم هم رخ نمیدهد- ناشی از همین مساله است.
در یک جامعه توسعهیافته، هر کس آرمانهایی دارد و از چیزهایی لذت میبرد و مطابق با آن، شغل آینده خود را انتخاب میکند، در مورد تطابق آن با ویژگیهای خود کنکاش میکند و برای ورود به آن اصرار میکند. اما تقریبا عمده ایرانیها این فاکتور مهم، لذت، را درنظر نمیگیرند و دقیقا به همین دلیل است که همیشه در حال نالیدن، نقزدن و ابراز نارضایتی از محیط کار هستیم. «اینقدر به تاریکی لعنت نفرستیم، چراغی روشن کنیم» لازم به نقزدن نیست، به سراغ کاری برویم که دوست داریم.
1-یک سوال: آیا نمادهای یک مذهب توحیدی که ادعا میکند دستورات و خط مشی خود را به واسطه پیامبرش از خدا دریافت کرده است، میتوانند غیرمنطقی و باورناپذیر باشند؟ مطالعه اجمالی تاریخ ایران نشان میدهد که ایرانیان نابغه توانستهاند از نبوغ خود در خلق و البته حذف ایدهها و طرزفکرهای جدید بهره ببرند و با همین نبوغ خود نشان دادهاند که جواب سوال بالا میتواند مثبت باشد.
2-اینکه برای مراسمی چون عزاداری ماه محرم از نمادهایی بهره ببریم البته کار ناپسندی نیست و حتی به نظر من نشانهای که به درستی انتخاب شده میتواند مفید هم باشد و به تنهایی کار چندین خطابه را بکند. مردمان بافق در روز عاشورا به نشانه کاروان امام حسین(ع) شترهایی را تزیین و جلوی هیاتهای عزاداری به حرکت درمیآورند. این شترها به جذابیت نمایش عاشورا میافزایند و بخصوص برای آنها که برای اولین بار چنین نمایشی را میبینند فوقالعاده جالب است. این شو البته اشکالاتی اساسی دارد که در اینجا به آنها نمیپردازم؛ چراکه منظورم جای دیگری است.
3-در زندگی هر انسان شاخص و شناختهشده رویدادهایی هستند که به نوعی نمودار زندگی او هستند. در زندگی حضرت فاطمه(س) نیز، ازدواج با علی(ع)، حادثه زمینهای فدک، تلاش برای احقاق حق علی(ع) و بالاخره قصه میخ در و دیوار از این رویدادها هستند. به نظر میرسد نمادهای زندگی فاطمه(س) را نیز باید از این میان برگزید، اما هیجان نمایشهای خیابانی مختص عاشورا آنقدر زیاد است که تزیین شترها به عزاداری حضرت فاطمه نیز سرایت کرده است.
دیروز که گله شترهای تزیینشده را در جلوی هیاتهای عزادار حضرت فاطمه دیدم، از خود پرسیدم اینها چه برشی از زندگی آن حضرت را نشان میدهند. آیا کاروان شتر در زندگی تمام ائمه معنیدار است؟
4-تماشای گله شترها البته برای جماعتی که سالها است به زندگی شهری عادت کرده و در اطراف خود نشانی از زندگی سدههای قبل را نمیبیند جالب است، اما آیا این دلیل به تنهایی کافی است تا به خود اجازه دهیم به قیمت حظ بصری، تاریخ را به گونه دیگری نشان دهیم؟ اگر کودکی که این صحنه را دیده از شما بپرسد که این کاروان به چه معنی است، به او چه جواب میدهید؟ آیا میگویید که اینها دروغ است؟ آیا نمادهای ما دروغ هستند؟
5-نکند که نمادهای دیگری که ما اکنون به آنها عادت کردهایم هم دروغ باشند!
سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
به فتراک جفا دلها چو بربندند بربندند
به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند
سرشک گوشه گیران را چو دریابند دُر یابند
ز چشمم لعل رمانی چو میخندند میبارند
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد
چو منصور از مراد آنان که بر دارند بردارند
در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
حافظ
افتتاح اولين بانک خارجي
در حالی که بانک های داخلی در حال تغییر کاربری به قرض الحسنه هستند

عکس: برنانیوز
طنز جمعه ایرانی در مورد سانسور
در قالب مسابقه بیست سوالی
دانی که چنگ و عود چه تقریر میکنند
ناموس عشق و رونق عشاق میبرند
جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
گویند رمز عشق مگویید و مشنوید
ما از برون در شده مغرور صد فریب
تشویش وقت پیر مغان میدهند باز
صد ملک دل به نیم نظر میتوان خرید
قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
حافظ
خداحافظی نمایندگان مجلس هفتم و اینکه چرا باید در انتخاب یک نماینده وسواس بیشتری به خرج داد
اجرای مشترک کریس دی برگ و گروه آریان
لینک دانلود: قالب mp4
بر اساس آهنگ The Words I Love You از Chris De Burgh
این آهنگ را اینجا دریافت کنید
|
The Words "I Love You" There are those who think that love comes with a lifetime guarantee, Well that was me, and I have seen the light that shines for eternity, So many hearts have been broken by the lies of history, And this endless road that we are on just keeps on going round, So come with me, and you will see the light that shines for eternity, |
بیات اصفهان - عود: مهدی پورآقا
بداهه نوازی - تنبور: پیمان صیادی
Capricho Arabe - گیتار: آرش اعرابی
تار: امیر کلهر - دایره: نیما قنوعی
گروه نوازی و آواز - سنتور: نادر حیدری، تار: امیرحسین وحیدی مقدم،
تنبک: نیما قنوعی، آواز: شبیر صدیق
سرمست اگر درآیی عالم به هم برآید
گر پرتوی ز رویت در کنج خاطر افتد
گلدسته امیدی بر جان عاشقان نه
گفتی به کام روزی با تو دمی برآرم
عاشق بگشتم ار چه دانسته بودم اول
گویند دوستانم سودا و ناله تا کی
دل رفت و صبر و دانش ما ماندهایم و جانی
هر دم ز سوز عشقت سعدی چنان بنالد
سعدی